هنوز داغونم
صباح خسروی عزیز سلام
دیشب 3 بار برات نامه نوشتم و پاک کردم
کاش میدونستیم الان کجایی
پسر چه کردی با ما؟ هر روز که میگذره بیشتر داغ میشیم
کی میگه گذر زمان مسئله رو حل میکنه
همه بچه ها که بدتر شدند
صباح خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم
هیچ کس نمیخاد باور کنه
چشم های دوستات دیدنی شده...
گرد غم پاشیدن توی دانشکده ِ کلاس های کارشناسی ...
با بچه ها همون جایی نشسته بودیم که همیشه با دوستات وایمیسادی
این دنیای لعنتی به هیچ کس رحم نمیکنه
چند وقته بدجور داغونم
اصلا نمیتونم از اومدنمم به ارشد خوشحال باشم
چطور میتونم خوشحال باشم و انگیزه داشته باشم وقتی تویی که کلی درس خوندی و شدی رتبه ۱۷ و اینقدر با ذوق از دانشگاه شهید بهشتی حرف میزدی حتی نتونستی به یار سر کلاس بشینی......
۱ماه از ترم مونده..کلی کار واسه تحویل دارم...هیچ کدومو شروع نکردم
توی خونه و دانشگاه بد اخلاقی میکنم
بهونه گیری میکنم
از همه چیز بدم میاد
حساس شدم
بعد از کلی وقت اومدم سر به وبلاگم بزنم....15 پیام خصوصی داشتم
باورم نمیشد..همش از طرف همشهری های تو بود
دست همشون درد نکنه...اون ها هم مثله خودت مهربونن
تموم دو ماه گذشته برام زنده شد
همش توی فکرم چرخ میزنی
کی گفته زمان همه چیزو حل میکنه؟
کی گفته خاک سردی میاره؟
کی گفته خدا داغ بده صبرشم میده؟
کی گفته از دل برود هر آنکه از دیده رود؟
کی گفته دوری فراموشی میاره؟
دو ماه از رفتنت میگذره
به ظاهر فکر میکنیم فراموش کردیم غم از دست دادنتو
صباح خیلی وقته میای توی ذهنم...مخصوصا روزای جمعه
میگن روح اموات آزاده که هر جایی که میخان برن
با محبوب صحبتتو میکردیم...
داشتیم گله میکردیم
میگفتیم بیمعرفته صباح...حتی به خوابمون هم نمیاد
امروز که داشتم میرفتم سر کلاس، دم دانشکده افشین دیدم
گفتم افشین باید همه ی بچه ها قبول بشید ...همه رتبه های خوب بیارید
باید جای صباحو پر کنید
افشین با حرفاش آرومم کرد
گفت خوابتو دیده
باوفا چرا اینقدر دیر
گفته بودی من خوبم..من نمردم...از همه بچه ها هم تشکر کن
صباح دست خودم نبود افشین حرف میزد و من سعی میکردم اشکمو نبینه
حضورتو حس میکردم...صباح...میدیدمت روی پله های دانشکده
همون جا که همیشه بودی و لبخند میزدی
یادته سر کلاس مناطق خشک باهم بودیم
ته کلاس بودین و همیشه استاد ازتون درس میپرسید و برای جواب ندادن هزار بهونه می آوردین و همیشه ازم تقلب میخاستی
صباح برگرد به خدا همه ی سوال ها رو من به جات جواب میدم
صباح قول میدم
اما قول من مثله تو نیستا که دعوتم میکنی اورامانات و خودت میذاری میری ...
صباح داشتم توی گوشیم چرخ میزدم که رسیدم به آخرین پیامت:
خانم...سلام
ببخشید پیداتون نکردم که خداحافظی کنم
کارم اصفهان تموم شد میرم تهران واسه ثبت نام
خوشحال شدم دیدمتون
به امید دیدار
هزار بار خوندم و اشک ریختم...کدوم دیدار صباح؟...تو که ما را تنها گذاشتی
صباح تو گفتی برات جزوه میفرستم
تو گفتی باهم مقاله کار میکنیم
پس کو؟ کجایی ؟
چرا تشکر کردی ازمون
مگه چیکار کردیم
شنیدم وقتی نتایج ارشدو اعلام کردن تا یک هفته بچه های کرد توی خوابگاه جشن گرفته بودن
باز به صفای اونا
دمشون گرم
دیگه با همشون آشنا شدم..همه ی دوستا و همشهریهات
صباح برگرد .. به خدا همه خوبن
به خدا همه دوستت دارن
مراسم یادبودت 1.5 ماه پیش عالی برگزار شد بود...توی مسجد شجره دانشگاه برگزار کردیم
صباح غیرقابل پیش بینی بود

افشین این همه راه از اردبیل اومد واست مراسم بگیره
خیلی بیمعرفتی پسر
استادها بدون اینکه ما حرفی بزنیم همشون اومدن
دکتر رحیمی بود که زار زار گریه میکرد
دکتر مسعودیان با اون فروتنی همیشگی اول از همه توی مراسمت بود
دکتر موحدی پسرها رو دلداری میداد
دکتر تقدیسی که سرخی چشماشو از ما پنهون میکرد
قسمت دخترا پر از جمعیت بود
همه ی کردای دانشگاه اومدن
کسایی هم که ندیده بودنت اومده بودن و بچه ها را دلداری میدادن
همه ی بسته های خرما تموم شد
صباح تا حالا دیده بودی احسان گریه کنه؟ باورت میشه..احسانی که توی بدترین شرایط با همه شوخی میکرد....
احمد حسینی که داغون شد ... هادی ... آقای پادروندی ...افشین..آقای فیضی... همشهریت آقای شریفی ... همه ی بچه های مهربون داشگاه اصفهان
دکتر صرامی میگفت ناراحت نباشید اون جاش توی بهشته
دکتر صیدایی توی مراسمت گفت صباح افتخار ما بود ؛ هست ؛ خواهد بود

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کی میدونست اینجور میشه...
از جاده های کشورم بیزارم
از دولتم بیزارم
از مسئولانش شاکیم
اونا قاتل تو بودن
از مجری خبر 20:30 با اوون لبخند مسخره اش که راحت میگه حادثه عوارضی قزوین – کرج با 13 کشته ....
نامرد 13 تا خانواده رو داغدار کردین
یه جمعیتو داغون کردین
کی جواب خانواده هاشونو میده
کاش ارشدتو اصفهان زده بودی..همه با بچه ها کنار هم دو سال دیگه هم سر میکردیم
اینقدر اذیت شدی توی این ۴ سال که رفتی از بین ما؟
صباح برگرد...به خدا دانشگاه اصفهان بدون تو صفایی نداره...
احسان میگفت هیچ وقت با این اتوبوسها نمیرفتی...
چرا سوار شدی صباح؟
یعنی کجا نشسته بودی
یعنی اون موقع خواب بودی یا بیدار
موقع اخر به کدوم آرزوت داشتی فکر میکردی

خدایااا پس کو عدالتت ؟؟
نشونم بده
برای شادی روح صباح فاتحه مع صلوات





تو هم مثه همه بیخیال میشدی
لعنت به کشور..اگه اینجا نبودی این اتفاق نمی افتاد
















