تبليغاتX
آسمان آبی

آسمان آبی

دغدغه های یک جوان ایرانی ....وبلاگ اجتماعی -سیاسی

هنوز داغونم

 

 

صباح خسروی عزیز سلام

دیشب 3 بار برات نامه نوشتم و پاک کردم

کاش میدونستیم الان کجایی

پسر چه کردی با ما؟ هر روز که میگذره بیشتر داغ  میشیم

کی میگه گذر زمان مسئله رو حل میکنه

همه بچه ها که بدتر شدند

صباح خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم

هیچ کس نمیخاد باور کنه

چشم های دوستات دیدنی شده...

گرد غم پاشیدن توی دانشکده ِ کلاس های کارشناسی ...

با بچه ها همون جایی نشسته بودیم که همیشه با دوستات وایمیسادی

این دنیای لعنتی به هیچ کس رحم نمیکنه

 

چند وقته بدجور داغونم

اصلا نمیتونم از اومدنمم به ارشد خوشحال باشم

چطور میتونم خوشحال باشم و انگیزه داشته باشم وقتی تویی که کلی درس خوندی و شدی رتبه ۱۷ و اینقدر با ذوق از دانشگاه شهید بهشتی حرف میزدی حتی نتونستی به یار سر کلاس بشینی......

۱ماه از ترم مونده..کلی کار واسه تحویل دارم...هیچ کدومو شروع نکردم

توی خونه و دانشگاه بد اخلاقی میکنم

بهونه گیری میکنم

از همه چیز بدم میاد

حساس شدم

بعد از کلی وقت اومدم سر به وبلاگم بزنم....15 پیام خصوصی داشتم

باورم نمیشد..همش از طرف همشهری های تو بود

دست همشون درد نکنه...اون ها هم مثله خودت مهربونن

تموم دو ماه گذشته برام زنده شد

همش توی فکرم چرخ میزنی

کی گفته زمان همه چیزو حل میکنه؟

کی گفته خاک سردی میاره؟

کی گفته خدا داغ بده صبرشم میده؟

کی گفته از دل برود هر آنکه از دیده رود؟

کی گفته دوری فراموشی میاره؟

دو ماه از رفتنت میگذره

به ظاهر فکر میکنیم فراموش کردیم غم از دست دادنتو

صباح خیلی وقته میای توی ذهنم...مخصوصا روزای جمعه

میگن روح اموات آزاده که هر جایی که میخان برن

با محبوب صحبتتو میکردیم...

داشتیم گله میکردیم

میگفتیم بیمعرفته صباح...حتی به خوابمون هم نمیاد

امروز که داشتم میرفتم سر کلاس، دم دانشکده افشین دیدم

گفتم افشین باید همه ی بچه ها قبول بشید ...همه رتبه های خوب بیارید

باید جای صباحو پر کنید

افشین با حرفاش آرومم کرد

گفت خوابتو دیده

باوفا چرا اینقدر دیر

گفته بودی من خوبم..من نمردم...از همه بچه ها هم تشکر کن

صباح دست خودم نبود افشین حرف میزد و من سعی میکردم اشکمو نبینه

حضورتو حس میکردم...صباح...میدیدمت روی پله های دانشکده

همون جا که همیشه بودی و لبخند میزدی

یادته سر کلاس مناطق خشک باهم بودیم

ته کلاس بودین و همیشه استاد ازتون درس میپرسید و برای جواب ندادن هزار بهونه می آوردین و همیشه ازم تقلب میخاستی

صباح برگرد به خدا همه ی سوال ها رو من به جات جواب میدم

صباح قول میدم

اما قول من مثله تو نیستا که دعوتم میکنی اورامانات و خودت میذاری میری ...

صباح داشتم توی گوشیم چرخ میزدم که رسیدم به آخرین پیامت:

خانم...سلام

ببخشید پیداتون نکردم که خداحافظی کنم

کارم اصفهان تموم شد میرم تهران واسه ثبت نام

خوشحال شدم دیدمتون

به امید دیدار

هزار بار خوندم و اشک ریختم...کدوم دیدار صباح؟...تو که ما را تنها گذاشتی

صباح تو گفتی برات جزوه میفرستم

تو گفتی باهم مقاله کار میکنیم

پس کو؟ کجایی ؟

چرا تشکر کردی ازمون

مگه چیکار کردیم

شنیدم وقتی نتایج ارشدو اعلام کردن تا یک هفته بچه های کرد توی خوابگاه جشن گرفته بودن

باز به صفای اونا

دمشون گرم

دیگه با همشون آشنا شدم..همه ی دوستا و همشهریهات

صباح برگرد .. به خدا همه خوبن

به خدا همه دوستت دارن

مراسم یادبودت 1.5 ماه پیش عالی برگزار شد بود...توی مسجد شجره دانشگاه برگزار کردیم

صباح غیرقابل پیش بینی بود

 

افشین این همه راه از اردبیل اومد واست مراسم بگیره

خیلی بیمعرفتی پسر

استادها بدون اینکه ما حرفی بزنیم همشون اومدن

دکتر رحیمی بود که زار زار گریه میکرد

دکتر مسعودیان با اون فروتنی همیشگی اول از همه توی مراسمت بود

دکتر موحدی پسرها رو دلداری میداد

دکتر تقدیسی که سرخی چشماشو از ما پنهون میکرد

قسمت دخترا پر از جمعیت بود

همه ی کردای دانشگاه اومدن

کسایی هم که ندیده بودنت اومده بودن و بچه ها را دلداری میدادن

همه ی بسته های خرما تموم شد

صباح تا حالا دیده بودی احسان گریه کنه؟ باورت میشه..احسانی که توی بدترین شرایط با همه شوخی میکرد....

احمد حسینی که داغون شد ... هادی ... آقای پادروندی ...افشین..آقای فیضی...  همشهریت آقای شریفی ... همه ی بچه های مهربون داشگاه اصفهان

دکتر صرامی میگفت ناراحت نباشید اون جاش توی بهشته

دکتر صیدایی توی مراسمت گفت صباح افتخار ما بود ؛ هست ؛ خواهد بود

 

 

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کی میدونست اینجور میشه...

از جاده های کشورم بیزارم

از دولتم بیزارم

از مسئولانش شاکیم

اونا قاتل تو بودن

از مجری خبر 20:30 با اوون لبخند مسخره اش که راحت میگه حادثه عوارضی قزوین – کرج با 13 کشته ....

نامرد 13 تا خانواده رو داغدار کردین

یه جمعیتو داغون کردین

کی جواب خانواده هاشونو میده

کاش ارشدتو اصفهان زده بودی..همه با بچه ها کنار هم دو سال دیگه هم سر میکردیم

اینقدر اذیت شدی توی این ۴ سال که رفتی از بین ما؟

 صباح برگرد...به خدا دانشگاه اصفهان بدون تو صفایی نداره...

 

 احسان میگفت هیچ وقت با این اتوبوسها نمیرفتی...

چرا سوار شدی صباح؟

یعنی کجا نشسته بودی

یعنی اون موقع خواب بودی یا بیدار

موقع اخر به کدوم آرزوت داشتی فکر میکردی

 

 

خدایااا پس کو عدالتت ؟؟

 

 

نشونم بده

 

برای شادی روح صباح فاتحه مع صلوات

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 1:48  توسط آسمان  | 

لعنت به زندگی

صیاح خسروی ...22 ساله...آرروم و با حیا...فارغ التحصیل دانشگاه اصفهان...رتبه 17 ارشد پذیرفته شده دانشگاه شهید بهشتی تهران..اهل اورامانات کردستان....کشته شده در تصادف 5 مهر قزوین - کرج....در حین انتقال به بیمارستان فوت کرد...شاید اگه امداد گرای بیشتری اونجا بودن صباح الان مشغول پاکنویس کردن جزوه هاش بود...

تریلی از پشت به اتوبوس میزنه..اتوبوس برخورد میکنه به ساختمون عوارضی که  قرار بود به خاطر خطرناک بودنش جمع بشه ..اتوبوس له میشه


و جمعی داغدار میشن

به همین راحتی



صباح این دو روز برای ما یکسال گذشت...

همه ی بچه ها داغونن...

شاید اگه بودی باورت نمیشد...

وقتی اول صبح سه شنبه رفتم دانشکده و خودم انداختم تو بغل محبوب و گریه کردم اون موقع بود که همه فهمیدن

محبوب توی شوک بود

باور نمیکرد

میگفت هدی گریه نکن موبایلش خاموشه رفته سر کلاس..

قلبم اتیش میگرفت

موبایلم دائم زنگ میخورد

همه فکر میکردن شوخیه

بیچاره نسرین اونکه شب قبل باهات حرف زده بود

حالش خیلی بده

اولش فقط اسمتو میشنیدن و آه میکشیدن وقتی با ادریس و محبوب و اقای جوزی برات اعلامیه زدیم و عکستو دیدن همه جا میخوردن

هر کی یه گوشه میرفت و یه جوری سعی میکرد از بقیه اشکاشو پنهون کنه...

باورت میشه دکتر تقدیسی  چقدر ناراحت شد و کلی از خاطراتش با تو برام گفت

دکتر رحیمی چشماش سرخ شد

دکتر برقی جا خوورد

هیچ  کس تا گریه هامو ندید باورش نشد

تا عصر همه فهمیدن و گریوون

فضای دانشکده سنگینه  گرده غم پاشیدن

هر طرف میریم یاد تو میاد توی ذهنم که میگفتی....

با اینکه برای فارغ التحصیلی کلی اذیتت کردن اما باز میخندیدی

چرا اینقدر خووب بودی

چرا اینقدر مهربون بودی

چرا همه دارن شب و روز برات گریه میکنن

بچه های ترم پایین گل کاشتن

فقط چند بار توی راهرو دیده بودنت ام سمانه و فهیم همه جا حضور داشتند

بچه ها شب جمعه ای به هم اس ام اس میدن

هر کی به نحوی داره برات خیرات میکنه

صباح ببین همه خوبن...پس برگرد

یادته وقتی توی انجمن علمی گفتی اهل مریوانی چقدر ذوق کردم؟

قول دادیم بیایم خونتون..پس چرا رفتی؟

تو که بی معرفت نبودی

سجاد غفاری نمی دونست ...اومد دانشکده منم بی مقدمه گفتم برو داخل..بیچاره شوکه شد...خدایا

حال دوستام همشون خرابه

باورمون نشده...خوب تو هم شوخی بسه برگرد لطفا





دوستای خودت هنوز شوکن

بیچاره ها صداشون میلرزه وقتی حرف میزنن

ببین با این همه ادم چه کردی برگرد دیگه

ببین صباح برات دم دانشکده یه یادبود کوچیک گذاشتیم

ببخش خیلی خوب نشد

صباح عجیب کارهات پیش نمیرفت

وقتی با نوشین رفتیم واسه سفارش بنر کامپیوترشون خراب شد

خرما و پودر نارگیل گیر نمیومد

بنرت از چاپخونه یکساعت دیر رسید

داشتم کم کم  عصبانی میشدم

وقتی خرما و عکستو با نسرین و نوشین بردیم حوالی سلف پسرا همشون تعجب کردن دوره عکست جمع شدن....

هنوز نمیخای برگردی؟


تموم دانشگاه اعلامیه ها تو زدیم

تموم مدت ادریس گریه میکرد...

چقدر صدای خنده ی دانشجوها زجرم میداد

تموم ذوقم واسه درس رفت

حق تو بود درس

حقه تو که کلی درس خوندی وشدی رتبه 17 ارشد

این همه زحمت چی شد......

نمیخام زنده باشم

نمیخام زندگی کنم وقتی  کسی که به نا حق رفته زیر خاک نیستش

صباح خیلی سخت تر از اونی بود که فکر میکردم




اصلا کی گفته تو خووب هستی..

بی معرفتی

چرا سوار این اتوبوس لعنتی شدی

چراااا رفتی تهران

چرا درس خوندی

تو هم مثه همه بیخیال میشدی

لعنت به کشور..اگه اینجا نبودی این اتفاق نمی افتاد

بچه ها هر کدم یه جوررر داغون و افسرده شدن

شب ها با گریه می خوابیم

صباح برگرد


 




صباح واسه دانشگاه وسایلم خریدی؟

کلاسور نو...حتما توی اتوبوس خراب شده...

تو که خیلی ذوق داشتی

تو که همیشه و همه جا میخندیدی

با تک تک استادها

یادته گردش علمیه با دکتر قنبری

بچه ها میگن توی این سفر خیلی زحمت کشیدی


دیگه طاقت ندارم


 


برای شادی روحش فاتحه و صلوات


چشمام به اشک عادت کرده


خدایا صبرم بده


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:42  توسط آسمان  | 

صباح...برگرد



همین چند روزه پیش بود که گفتی : یادته بهت گفتم می خونم و تهران قبول میشم...دیدی تونستم!!

اره تونستی.اما کاش میتونستی سرنوشتو عوض کنی...

درس میخاستیم چیکار...

کاش هیچ وقت ارشد امتحان نداده بودی...

صباح برگرد...

همین چند روز پیش بود که تا فهمیدی اومدیم کردستان و سر بهت نزدیم کلی شاکی شدی...

بهت قول دادم بیام دوباره کردستان و مهمون خونتون بشیم..اما تو چرا سر قولت نموندی..

صباح..خیلی بی معرفتی...

همیشه تو بودی که وقتی همدیگرو میدیدم با لبخندت تموم بدی ها را از ذهن آداما دور میکردی

صباح برگرد...

کاش بهت تبریک نگفته بودم

کاش برای قبولیت خوشحالی نمیکردم


کاش همین اصفهان می موندی

مگه اینقدر بد بودیم که رفتی...

صباح برگرد ....

لطفا

صباح خسروی - تصادف اتوبوس مریوان - تهران - 13 نفر کشته - ۵ مهرماه



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 2:24  توسط آسمان  | 

عشق نه!!!!

 
 
 
با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم

می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم

می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی

رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

فکر می کنی نمی دونم ، چشات پر از دو رنگیه

می خوای بگم که این روزها دلت کجاست ،
 
 پیش کیه
 

اگه می بینی ساکتم ، چیزی به روت نمیارم

بدون که ارزش نداری ، مردی دیگه تو باورم
 
 
 
توبه را بشکن
 
اما دلو نشکن
 
 
 
 
تقدیم به همه ی کسایی که خیلی راحت دل میشکنن
 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 1:39  توسط آسمان  | 

باز هم برای او !!!!




از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که
 
 دوست ما را ترک کند …




و این خود دردی کشنده است …



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:22  توسط آسمان  | 

آسمان آبی سیاسی میشود!

Image and video hosting by TinyPic

سلام

دوباره اومدم

از یک نواختی خسته شدم

تصمیم به فعالیت های سیاسی در دانشگاه گرفتم وحشتناک!!!

بهم افتخار نمیکنید؟

اونم دانشگاه اصفهان که تازگی داری یه جنبش هایی توش صورت میگیره

با دستبندهای سبز به همه اعلام میکنیم که از سید حمایت میکنیم

اینروز ها همه دستبند سبز میبندن شما چطور؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:33  توسط آسمان  | 

شعری برای تو

 سلام مخاطبه من

دوست دارم الان به جای نامه برات شعر بنویسم...این کارا فایده ای ام داره؟  شاید !!میخام یه چیزایی بهم ثابت بشه..بخون..بخون و لطفا فکر کن..کاری که شاید هرگز انجام ندادی

 

 

دیگر ملالی نیست جز

 نداشتنت ٬‌نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬ با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.

و عشقی نیست٬ جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت...

 

 

بعد از گذشت سالها اندوه و دلگیری


حالا سراغ از این من ِ دلتنگ می گیری؟؟


حالا که دیگر دستهایم خالی از عشق اند


سرشارم از شرجی ترین شبهای زنجیری


من خواب دیدم ، خواب بارانی که می آید


اما تو رفتی و نشد این خواب تعبیری


باران نیامد ، نه! نیامد، بعد تو هرگز


آن وقت می پرسی چرا از جان خود سیری؟


بعد از گذشت سالها بی پنجره بودن


حالا برای این دل تاریک می میری


گیرم تمام آسمان را هم به من دادند


پرواز ممکن نیست وقتی که زمین گیری...



منتظرت هستم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:19  توسط آسمان  | 

شروع درد دل یک جوون

سلامی مثل همیشه با احساس و صمیمی

چند وقتی نبودم یعنی نشد که باشم یا نخواستم که باشم یا نخواستن که باشم مهم حالا ست که هستم....

به سبب برنامه ی پر باری که برای خودم تهیه دیدم در روز برای رفتن به کلاسها جهت پر کردن اوقات نسبتا فراغت !!! باید سوار 6 اتوبوس بشم .وقتهایی که حوصله یا وقت اجازه نمیده با تاکسی مسیر را طی می کنم. این باعث شده با آدمهای مختلف هر روزه برخورد کنم.با عادتها ، حرفها ، شادی ها ، غمها و دغدغه های خاصه خودشون.

ترافیک باعث میشه زمان زیادتری را توی اتوبوس با مردم با حوصله تلف بشه مردم هم بیکار ، چاره ای ندارند جز زل زدن به چشمهای همدیگه.

اگه اهل استفاده از حمل و نقل عمومی باشی حتما حرف منو درک میکنی.دیگه که اگه یه خانم دختری با موبایلش تو اتوبوس حرف بزنه که اصله سوژه فراهمه.اگه میخاین هیجان بیشتر باشه باید طرف صحبت یک آقا پسر باشه.اگه مثه خیلی ها گوش طرف هم سنگین باشه و volume  صحبت کمی بالا باشه که کل اتوبوس سرگرم میشن.

خوب اینم خوبه سرگرم کردن مردم این دوره زمونه خودش کلی ثواب داره!!!!

من چون از زل زدن تو چشم بقیه تو اتوبوس بیزارم پس به امر خطیر مطالعه کتاب روی آوردم که هم در بالا بردن سرانه مطالعه کشور هم گامی موثر برداشته باشم هم از شر نگاه ها در امان باشم هم کتابهایی را که از نمایشگاه کتاب خریدم با اون همه مشقت ؛ مورد استفاده ای قرار گرفته باشن.

گاهی اوقات هم به صحبت مردم گوش میدم ، نمیدونم چرا تو هر تاکسی میشینم آدماش end  سیاست و کارشناس مسائل مختلف هستند.

یه بار بحث در مورد گیر دادن نیروی انتظامی به جوونها بود.خودم هم در این زمینه یه پا کارشناس بودم.اما فقط گوش کردم.اصفهان که واقعا اوضاع افتضاحیه.ظاهرا فقط تو اصفهان مردم از گشت ارشاد و پلیس امنیت اخلاقی حساب میبرن.

بارها از این خواهران محترم میخواستم خیلی دوستانه سوال بپرسم خواهر به نظرت این پولی که میگیری حلاله؟

تو گرما و سرما تو الگانس میشینن و به جوونها گیر میدید.تو اصفهان حتی زحمت پیاده شدن از ماشینو به خودشون نمیدند!!!

 یه بارم که با برو بچ رفته بودیم حوالی خیابون نظر  دیدیم با کمال پررویی نشستن دارن رانی میخورن.کلی با بچه ها خندیدیم.ولی سریع صحنه را ترک گفتیم چون هر لحظه ممکن بود به ما گیر بدن.

من به ماهیت حجاب و اوضاع حالا کاری ندارم اما این برخورد نمیپسندم،حالا یعنی اینقدر مملکت گل و بلبلیه که مشکل ما موی خانمهاست که مبدا چشم آقایون بهش بخوره و خدای ناکرده به گناه آلوده بشن و پایه های اسلام سست بشه.مشکل ما مدل ریش پسراست...

گاهی دلم به حال خودم و جوونهای دیگه میسوزه.چه تفریحی ، چه امیدی ؟؟؟؟

خیلی امکانات داریم مثلا؟پاشم برم سینما با بلیط 2000 تومنی ؛ تازه همشونم دوست دختر دوست پسرن ما میریم بدتر دچار افسردگی مزمن میشیم!!!

برم بشینم پارک از طبیعت لذت ببرم؟پس اراذل محترم اوباشو کجای دلم بذارم؟

خیلی مثلا سالن تاتر داریم ؟ کنسرت موسیقی داریم ؟ باشگاه های مجهز داریم ؟ زمین بازی داریم ؟

پیست اتومبیل رانی داریم ؟ استخر بهداشتی ارزون داریم ؟ جز اینه که استخر انقلاب سانسی 5500 پای مردم آب میخوره ؟

چند تا سالن بیلیارد و بولینگ داریم؟ اصفهان جز دو تا شهربازی مسخره قدیمی داره که تازه یکیشم میخوان خراب کنن؟

خیابونامون لاین دوچرخه سواری داره ؟ چند تا زمین تنیس داریم؟ چند تا سالن اسکواش داریم ( کل اصفهان فقط 2 تا سالن 2 نفره )؟

امکان جت اسکی دارم روی زاینده رود ؟ زیاده خواه نیستم ای

 امکان تحصیل تو رشته ی مورد علاقه برام فراهم کردید؟

چی به جوون دادی که حالا ازش طلبکاری؟؟؟

خوب چرا نرم طرف اکس؟ چرا نرم طرف مواد مخدر ؟چرا نرم سراغ شادی های کاذب ؟

چرا انگ بی غیرتی به جوون میزنی؟


اصلا اگه بخوام از درد و دل خودیا بگم مثنوی ها میشود خواندنی....

تازگی ها نیروی انتظامی اجازه حضور به حریم خصوصی افراد را به خود داده.

آی من حرصی میشم اینا را میبینم.بالاخرهگشت ارشاد هم به من گیر داد.با اشاره از دور علامت داد که شالتو بکش روی موهات، منم که به style موهام خیلی حساسم مثل ... به راهم ادامه دادم , بی هیچ عکس العملی.

چند وقت پیش داشتم تو وب گشت میزدم این صفحه از یک وبلاگو دیدم .برام جالب بود.گفتم برای شما هم بذارم.

به نام كدامين اسلام اينچنين ميكنيد؟

بارها ديده ام كه ماموران نيروي انتظامي با دوربين وارد حريم خصوصي افراد ميشوند و از انچه منافي شرع ميخوانند فيلم ميگيرند.

 بطوريكه بعد از مدتي اين فيلمها بر روي شبكه نامرئي بلوتوث در جامعه ميچرخد تا ديگر ابرويي براي انشخص نماند.

در اين مورد حتما خيلي از شما فيلم منصوب به يكي از بازيكنان قديمي فوتبال تيم ملي را به ياد داريد. متاسفانه چنديپيش فيلمي مشابه را ديدم كه در ان مامور انتظامي وارد خانه اي ميشود زن در زير پتو لباسش را تن ميكند پسرك را دستبند ميزنند و لخت بدون هيچ لباسي به ديوار ميچسبانند و از او فيلم برداري ميكنند.

پسر ترسيده و زبانش بند امده.زن ميگويد اين جوان شوهر من است و دادو بيداد ميكند و مامور بي شرمانه در جلوي دوربين بدوناينكه چيزي ثابت شده باشد داد ميزند "گ... خوردي" زن به اصطلاح فاحشه مهربانانه به طرف پسر ميرود و مادرانهلباسهاي پسر را تن ميكند

پسر كماكان خشكش زده و نميداند چكار بايد بكند.


سوالي كه در ذهنم خطور ميكند اينست كه اگر اندكي به اسلامتان عقيده داريد چرا حرمت سخن پيامبر را نگه نميداريد كه ميگويد"

 

نگه داشتن حرمت ابروي يك انسان از نگه داشتن حرمت خانه خدا واجب ترست" .

اي كاش كه نيمي از انسانيت ان زند ر شما رخنه كرده بود.

نوشته شده  توسط وحيد

 

 

حاصل این خواندن ها و دیدن ها فقط حسرت و تاسفه

 

متاسفم برای خودم دارم جایی زندگی میکنم که مسئولان ادعای جوان محوری میکنن و بعد این وضعمونه!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:28  توسط آسمان  | 

یه مشکل.....

آسمان  آبی (مدیر وبلاگ ):  خیلی وقته به این حرف رسیدم و خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی بهش فکر کردم.

کاش همه خیلی ساده حرفه همدیگرو می فهمیدیم...

کاش

مشکلیه که نمی دونم چرا تو این برهه از زندگیم بهش رسیدم

شاید به خاطر.....

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟! خودمانيم ... !!! زمين اين همه نامرد نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:52  توسط آسمان  | 

اگه حرفم اشتباهه بگو.....

فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم."

آسمان آبی : این جمله اگه خوب بهش فکر کنی ...خیلی درس ها ازش میگیری

تا حالا شده از کسی دورغ بشنوی؟

 خود دوروغش مهم نیست...چی گفته و چه کسی هم گفته خیلی اهمیتی نداره.

مهم همون آشفتگی که جناب مرحوم نیچه هم بهش اشاره کرده...

دروغ در هر زمینه به هر فردی میتونه زمینه ساز بی اعتمادی باشه.

من از دورغ خیلی خیلی متنفرم.به کسی دروغ نمی گم..متقابلا دوست ندارم کسی هم دروغ بهم بگه...

پس اونایی که فکر میکنید با دروغتون هر چند کوچیک باشه آب تو دل کسی تکون نمی خوره..فقط ۱ دقیقه به حرف نیچه فکر کنید..

----------------------------------------------------------------------

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن !

پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي .. بدون كه خدا مي خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه...

آسمان آبی (مدیر وبلاگ): این جمله یک حقیقته.اگه به سختی های زندگیت به این دید نگاه کنی تموم اون رنجها برات شیرین میشه.

به قول یک دوستی که میگفت : خاطرات بد هم دوست داشتنی هستن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:17  توسط آسمان  |