تبليغاتX
آسمان آبی
دغدغه های یک جوان ایرانی ..........(وبلاگ اجتماعی -سیاسی -...)



از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند …





و این خود دردی کشنده است …


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:22  توسط آسمان | 

Image and video hosting by TinyPic

سلام

دوباره اومدم

از یک نواختی خسته شدم

تصمیم به فعالیت های سیاسی در دانشگاه گرفتم وحشتناک!!!

بهم افتخار نمیکنید؟

اونم دانشگاه اصفهان که تازگی داری یه جنبش هایی توش صورت میگیره

با دستبندهای سبز به همه اعلام میکنیم که از سید حمایت میکنیم

اینروز ها همه دستبند سبز میبندن شما چطور؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:33  توسط آسمان | 
 سلام مخاطبه من

دوست دارم الان به جای نامه برات شعر بنویسم...این کارا فایده ای ام داره؟  شاید !!میخام یه چیزایی بهم ثابت بشه..بخون..بخون و لطفا فکر کن..کاری که شاید هرگز انجام ندادی

 

 

دیگر ملالی نیست جز

 نداشتنت ٬‌نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬ با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.

و عشقی نیست٬ جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت...

 

 

بعد از گذشت سالها اندوه و دلگیری


حالا سراغ از این من ِ دلتنگ می گیری؟؟


حالا که دیگر دستهایم خالی از عشق اند


سرشارم از شرجی ترین شبهای زنجیری


من خواب دیدم ، خواب بارانی که می آید


اما تو رفتی و نشد این خواب تعبیری


باران نیامد ، نه! نیامد، بعد تو هرگز


آن وقت می پرسی چرا از جان خود سیری؟


بعد از گذشت سالها بی پنجره بودن


حالا برای این دل تاریک می میری


گیرم تمام آسمان را هم به من دادند


پرواز ممکن نیست وقتی که زمین گیری...



منتظرت هستم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:19  توسط آسمان | 

سلامی مثل همیشه با احساس و صمیمی

چند وقتی نبودم یعنی نشد که باشم یا نخواستم که باشم یا نخواستن که باشم مهم حالا ست که هستم....

به سبب برنامه ی پر باری که برای خودم تهیه دیدم در روز برای رفتن به کلاسها جهت پر کردن اوقات نسبتا فراغت !!! باید سوار 6 اتوبوس بشم .وقتهایی که حوصله یا وقت اجازه نمیده با تاکسی مسیر را طی می کنم. این باعث شده با آدمهای مختلف هر روزه برخورد کنم.با عادتها ، حرفها ، شادی ها ، غمها و دغدغه های خاصه خودشون.

ترافیک باعث میشه زمان زیادتری را توی اتوبوس با مردم با حوصله تلف بشه مردم هم بیکار ، چاره ای ندارند جز زل زدن به چشمهای همدیگه.

اگه اهل استفاده از حمل و نقل عمومی باشی حتما حرف منو درک میکنی.دیگه که اگه یه خانم دختری با موبایلش تو اتوبوس حرف بزنه که اصله سوژه فراهمه.اگه میخاین هیجان بیشتر باشه باید طرف صحبت یک آقا پسر باشه.اگه مثه خیلی ها گوش طرف هم سنگین باشه و volume  صحبت کمی بالا باشه که کل اتوبوس سرگرم میشن.

خوب اینم خوبه سرگرم کردن مردم این دوره زمونه خودش کلی ثواب داره!!!!

من چون از زل زدن تو چشم بقیه تو اتوبوس بیزارم پس به امر خطیر مطالعه کتاب روی آوردم که هم در بالا بردن سرانه مطالعه کشور هم گامی موثر برداشته باشم هم از شر نگاه ها در امان باشم هم کتابهایی را که از نمایشگاه کتاب خریدم با اون همه مشقت ؛ مورد استفاده ای قرار گرفته باشن.

گاهی اوقات هم به صحبت مردم گوش میدم ، نمیدونم چرا تو هر تاکسی میشینم آدماش end  سیاست و کارشناس مسائل مختلف هستند.

یه بار بحث در مورد گیر دادن نیروی انتظامی به جوونها بود.خودم هم در این زمینه یه پا کارشناس بودم.اما فقط گوش کردم.اصفهان که واقعا اوضاع افتضاحیه.ظاهرا فقط تو اصفهان مردم از گشت ارشاد و پلیس امنیت اخلاقی حساب میبرن.

بارها از این خواهران محترم میخواستم خیلی دوستانه سوال بپرسم خواهر به نظرت این پولی که میگیری حلاله؟

تو گرما و سرما تو الگانس میشینن و به جوونها گیر میدید.تو اصفهان حتی زحمت پیاده شدن از ماشینو به خودشون نمیدند!!!

 یه بارم که با برو بچ رفته بودیم حوالی خیابون نظر  دیدیم با کمال پررویی نشستن دارن رانی میخورن.کلی با بچه ها خندیدیم.ولی سریع صحنه را ترک گفتیم چون هر لحظه ممکن بود به ما گیر بدن.

من به ماهیت حجاب و اوضاع حالا کاری ندارم اما این برخورد نمیپسندم،حالا یعنی اینقدر مملکت گل و بلبلیه که مشکل ما موی خانمهاست که مبدا چشم آقایون بهش بخوره و خدای ناکرده به گناه آلوده بشن و پایه های اسلام سست بشه.مشکل ما مدل ریش پسراست...

گاهی دلم به حال خودم و جوونهای دیگه میسوزه.چه تفریحی ، چه امیدی ؟؟؟؟

خیلی امکانات داریم مثلا؟پاشم برم سینما با بلیط 2000 تومنی ؛ تازه همشونم دوست دختر دوست پسرن ما میریم بدتر دچار افسردگی مزمن میشیم!!!

برم بشینم پارک از طبیعت لذت ببرم؟پس اراذل محترم اوباشو کجای دلم بذارم؟

خیلی مثلا سالن تاتر داریم ؟ کنسرت موسیقی داریم ؟ باشگاه های مجهز داریم ؟ زمین بازی داریم ؟

پیست اتومبیل رانی داریم ؟ استخر بهداشتی ارزون داریم ؟ جز اینه که استخر انقلاب سانسی 5500 پای مردم آب میخوره ؟

چند تا سالن بیلیارد و بولینگ داریم؟ اصفهان جز دو تا شهربازی مسخره قدیمی داره که تازه یکیشم میخوان خراب کنن؟

خیابونامون لاین دوچرخه سواری داره ؟ چند تا زمین تنیس داریم؟ چند تا سالن اسکواش داریم ( کل اصفهان فقط 2 تا سالن 2 نفره )؟

امکان جت اسکی دارم روی زاینده رود ؟ زیاده خواه نیستم ای

 امکان تحصیل تو رشته ی مورد علاقه برام فراهم کردید؟

چی به جوون دادی که حالا ازش طلبکاری؟؟؟

خوب چرا نرم طرف اکس؟ چرا نرم طرف مواد مخدر ؟چرا نرم سراغ شادی های کاذب ؟

چرا انگ بی غیرتی به جوون میزنی؟


اصلا اگه بخوام از درد و دل خودیا بگم مثنوی ها میشود خواندنی....

تازگی ها نیروی انتظامی اجازه حضور به حریم خصوصی افراد را به خود داده.

آی من حرصی میشم اینا را میبینم.بالاخرهگشت ارشاد هم به من گیر داد.با اشاره از دور علامت داد که شالتو بکش روی موهات، منم که به style موهام خیلی حساسم مثل ... به راهم ادامه دادم , بی هیچ عکس العملی.

چند وقت پیش داشتم تو وب گشت میزدم این صفحه از یک وبلاگو دیدم .برام جالب بود.گفتم برای شما هم بذارم.

به نام كدامين اسلام اينچنين ميكنيد؟

بارها ديده ام كه ماموران نيروي انتظامي با دوربين وارد حريم خصوصي افراد ميشوند و از انچه منافي شرع ميخوانند فيلم ميگيرند.

 بطوريكه بعد از مدتي اين فيلمها بر روي شبكه نامرئي بلوتوث در جامعه ميچرخد تا ديگر ابرويي براي انشخص نماند.

در اين مورد حتما خيلي از شما فيلم منصوب به يكي از بازيكنان قديمي فوتبال تيم ملي را به ياد داريد. متاسفانه چنديپيش فيلمي مشابه را ديدم كه در ان مامور انتظامي وارد خانه اي ميشود زن در زير پتو لباسش را تن ميكند پسرك را دستبند ميزنند و لخت بدون هيچ لباسي به ديوار ميچسبانند و از او فيلم برداري ميكنند.

پسر ترسيده و زبانش بند امده.زن ميگويد اين جوان شوهر من است و دادو بيداد ميكند و مامور بي شرمانه در جلوي دوربين بدوناينكه چيزي ثابت شده باشد داد ميزند "گ... خوردي" زن به اصطلاح فاحشه مهربانانه به طرف پسر ميرود و مادرانهلباسهاي پسر را تن ميكند

پسر كماكان خشكش زده و نميداند چكار بايد بكند.


سوالي كه در ذهنم خطور ميكند اينست كه اگر اندكي به اسلامتان عقيده داريد چرا حرمت سخن پيامبر را نگه نميداريد كه ميگويد"

 

نگه داشتن حرمت ابروي يك انسان از نگه داشتن حرمت خانه خدا واجب ترست" .

اي كاش كه نيمي از انسانيت ان زند ر شما رخنه كرده بود.

نوشته شده  توسط وحيد

 

 

حاصل این خواندن ها و دیدن ها فقط حسرت و تاسفه

 

متاسفم برای خودم دارم جایی زندگی میکنم که مسئولان ادعای جوان محوری میکنن و بعد این وضعمونه!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:28  توسط آسمان | 
آسمان  آبی (مدیر وبلاگ ):  خیلی وقته به این حرف رسیدم و خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی بهش فکر کردم.

کاش همه خیلی ساده حرفه همدیگرو می فهمیدیم...

کاش

مشکلیه که نمی دونم چرا تو این برهه از زندگیم بهش رسیدم

شاید به خاطر.....

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟! خودمانيم ... !!! زمين اين همه نامرد نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:52  توسط آسمان | 
فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم."

آسمان آبی : این جمله اگه خوب بهش فکر کنی ...خیلی درس ها ازش میگیری

تا حالا شده از کسی دورغ بشنوی؟

 خود دوروغش مهم نیست...چی گفته و چه کسی هم گفته خیلی اهمیتی نداره.

مهم همون آشفتگی که جناب مرحوم نیچه هم بهش اشاره کرده...

دروغ در هر زمینه به هر فردی میتونه زمینه ساز بی اعتمادی باشه.

من از دورغ خیلی خیلی متنفرم.به کسی دروغ نمی گم..متقابلا دوست ندارم کسی هم دروغ بهم بگه...

پس اونایی که فکر میکنید با دروغتون هر چند کوچیک باشه آب تو دل کسی تکون نمی خوره..فقط ۱ دقیقه به حرف نیچه فکر کنید..

----------------------------------------------------------------------

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن !

پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي .. بدون كه خدا مي خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه...

آسمان آبی (مدیر وبلاگ): این جمله یک حقیقته.اگه به سختی های زندگیت به این دید نگاه کنی تموم اون رنجها برات شیرین میشه.

به قول یک دوستی که میگفت : خاطرات بد هم دوست داشتنی هستن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:17  توسط آسمان | 

خودسوزی مردی ۴۵ ساله در اصفهان، بار دیگر مسئولین را بر آن داشت تا در رابطه با نحوه عملكردشان قدری تامل نمایند.


خودسوزی مردی ۴۵ ساله در اصفهان، بار دیگر مسئولین را بر آن داشت تا در رابطه با نحوه عملكردشان قدری تامل نمایند. ساعت ۳۰/۷ صبح روز شنبه ۲۱ آبانماه سال جاری در حالی كه اكثر مردم مشغول رفتن بر سر كار خود بودند تا بتوانند هزینه ای برای زندگی خود تأمین كنند مردی به علت فشارهای زندگی ناشی از فقر و عدم توجه مسئولین به مشكلاتش در میدان احمدآباد و در مقابل دفتر دو نفر از نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی خود را به آتش كشید.
در حالی كه شعله های آتش تمام وجود این مرد ۴۵ ساله كه غلامحسین قربانی نام دارد را در برگرفته بود مردم متوجه وی شدند.
ساعت ۸ و۱۵ یكی از خبرنگاران وارد دفتر دكتر حسن كامران نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی می شود تا در رابطه با حادثه ای كه مقابل دفتر ایشان رخ داده بود بیشتر مطلع گردد در حالی كه كاپشن و مقداری لباس سوخته همراه با یك بطری بنزین به چشم می خورد و تعدادی كاغذ سوخته كه از جیب این مرد نگون بخت بیرون آمده بود و در دست دكتر كامران قرار داشت،
گویای همه رازهای نگفته این ماجرا بود. مردی كه با فشارهای مالی بسیار شدیدی روبرو بوده و تاكنون بارها در دفتر دكتر كامران برای حل مشكلاتش مراجعه نموده، حالا خود را سوزانده است.كامران نماینده مردم اصفهان در خانه ملت در حالی كه پاراف نیمه سوخته نامه را نشان خبرنگاران می داد با تاسف گفت: بارها در زیر تقاضای این مرد نوشته ام كه بانك های سطح شهر در جهت دادن وام با وی همكاری كنند ولی متاسفانه هیچكس توجهی نداشته است.
اگر به مشكلاتش توجه می شد و حداقل با دادن یك وام ۵۰۰ هزار تومانی توسط بانك ها از ناراحتی روحیش كمی كاسته می شد، هرگز دست به این كار نمی زد.

سیدمهدی فلسفی، بخشدار جرقویه در این زمینه گفت: به همراه جمعی از همكاران برای بردن دكتر كامران به جرقویه آمده بودیم كه این اتفاق را مشاهده نمودیم. من سریعاً با اورژانس تماس گرفتم و آنها با گرفتن شماره همراه من و اطمینان از این كه حادثه رخ داده است، در محل حاضر شدند. جعفر یكی از شاهدان در رابطه با این حادثه می گوید: وقتی جلوی درب دفتر دكتر كامران و خانم اخوان ایستاده بودیم ناگهان متوجه مردی شدیم كه خودش را به آتش كشیده است و مرتب می گوید دیگر طاقت این زندگی پر از سختی و مشكل را ندارم. سریعاً با پلیس ۱۱۰ تماس گرفتم ولی آنها در محل حاضر نشدند و اظهار داشتند: با اورژانس تماس بگیرید و دقیقاً ۴۵ دقیقه پس از وقوع حادثه در محل حاضر شدند.
به خاطر اینكه می دانستم یكی از مواردی كه حضور پلیس ضرورت دارد آتش سوزی و خودسوزی است سریع به كیوسك پلیس اول خیابان پروین رفتم و سرباز مستقر در آن را به محل آوردم ولی سرباز با كمال خونسردی گفت: این قسمت از شهر مربوط به حوزه ما نمی باشد و باید با كلانتری ۱۳ تماس بگیرید و در اینجا كه مردم از پلیس ناامید شدند با حس نوعدوستی به یاری وی شتافتند.

یكی دیگر از شاهدان می گوید: با دیدن این صحنه كاپشنم را به دور وی انداختم ولی آتش خاموش نشد. یكی دیگر از شهروندان نیز كاپشنش را به دور وی كشید باز هم شعله های آتش زبانه می كشید تا این كه خودرویی جلویمان توقف كرد و چادر اتومبیلش را از صندوق عقب درآورد و به روی وی انداخت تا بالاخره آتش خاموش شد.


ساعت ۱۰ صبح بیمارستان سوانح سوختگی اصفهان
غلامحسین قربانی مردی ۴۵ ساله كه براثر فقر مالی دست به خودسوزی زده بود، در بخش مراقبتهای ویژه بستری شد. سوختگی وی از نوع عمیق و ۸۵درصد اعلام گردید.ولی خبرنگاران حق دیدن و صحبت كردن با وی را نداشتند.
دكتر كامران كه به دیدار بیمار رفته بود پس از خروج از این بخش گفت: بسیاری از بانك ها و سازمانها سطح شهر ساختمانهای مجلل و باشكوهی می سازند ولی هنگامی كه برای دریافت وامهای بسیار جزیی به آنها مراجعه می شود سرباز می زنند. من نیز برای حل مشكلاتش او را به تعداد زیادی از بانك ها و سازمان ها معرفی كردم ولی هنگامی كه از هیچ طرف نتوانست كمكی دریافت كند، دست به خودسوزی زد.
درست است كه كار وی اشتباه بود ولی با پرداخت یك وام جزیی بسیاری از مشكلاتش حل می شد و دست به این كار نمی زد.

احمدرضا پسر ۲۰ ساله مرد حادثه دیده كه پشت شیشه های بخش مراقبت ویژه بیمارستان سوانح و سوختگی ایستاده بود گفت: پدرم یك كارگر ساده است كه نمی تواند از پس مخارج زندگی خانواده ما برآید. ما ۶ خواهر و برادر هستیم و در یك خانه اجاره ای زندگی می كنیم. می دانستم پدرم برای گرفتن وام به بانك های مختلف مراجعه كرده است ولی باور كنید فكر نمی كردیم دست به این كار بزند
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 15:35  توسط آسمان | 

انرژی هسته ای و کارگر خوابگاه!!     

                                  

داشتم از دانشکده به سمت خوابگاه می رفتم ، دم ورودی خوابگاه رو یه پارچه نوشته شده بود:

روز ملی فناوری هسته ای مبارک باد

رو یکی دیگه هم دانشجوا رو به جشن روز ملی فناوری هسته ای دعوت کرده بودن. ذهنم مشغول بود خیلی اهمیت ندادم ، رد شدم و اعتنایی نکردم.

نزدیکای خوابگاه به یکی از کارگرای خوابگاه رسیدم ، جارو به دست به دیوار تکیه داده بود. سلام کردم و سال نو رو تبریک گفتم ، مثل اینکه سال نو براش معنی نداشت ، پرسید :

ساعت چنده؟

جواب دادم سه و ربع.

پرسید خیلی مونده تا چهار؟

گفتم نه خیلی نمونده.

معلوم بود که حسابی خسته شده بود و بی صبرانه منتظر رسیدن ساعت چهار و آزاد شدن از قید کار بود. کاری طاقت فرسا که از روی اجبار برای تامین معاش انجام می داد. با من صمیمی بود و اومد جلو ، آروم گفت:

پول داری یه مقدار به من بدی؟

من پول زیادی همراه نداشتم ، نمی دونستم چقدر لازم داره اما دوست داشتم کمکش کنم. پرسیدم چقدر لازم داری؟

وقتی گفت 400 ، 500 تومن انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم . کارگر بیچاره از صبح تا شب جون می کند و الان محتاج 500 تومن پول من بود . پولی که می خواست رو بهش دادم و راه افتادم.

یاد پارچه هایی که دیده بودم افتادم . روز ملی فناوری هسته ای!

جشن روز ملی ....

راستی ! چقدر از مردم ایران و چند نفر از این کارگرا این جشن رو متعلق به خودشون می دونن؟ این پسوند ملی چطور به این روز اضافه شده؟ آیا واقعا این کارگر و میلیونها کارگر دیگه تو ایران ، دغدغه شون رسیدن به فناوری هسته ایه یا سیر کردن شکم زن و بچه شون؟ آیا ملت ایران رفاه رو جزء حقوق مسلم خودشون می دونن یا انرژی هسته ای رو؟

خیلی دلم گرفت . می خواستم به زمین و زمان فحش بدم . می خواستم داد بزنم که این رسمش نیست . خیلی سخته که ببینی یه نفر تا اونجایی که می تونه عرق می ریزه ، اما باز هم به نون شبش محتاجه.

این کارگری که بارها خودم دیدم بعد از تموم شدن کارش نمی تونست رو پاش وایسه، مگه تا چند سال دیگه جون واسه کار داره؟

بعضیا میگن : خب دنیا تا بوده همین بوده !!! اونم میرفت درس میخوند و زحمت می کشید و واسه خودش کاره ای میشد. حالا که نشده حقش همینه که هست!!

راستی! اینا اصلا میدونن زحمت کشیدن یعنی چی؟ می دونن بچه هایی هستن که از 5 سالگی کار میکنن و مدرسه نمیرن تا کمک حالی واسه خونواده شون باشن؟ واقعا می دونن رنج چیه و سختی کدومه که این قدر راحت به خودشون اجازه میدن در مورد آدما قضاوت کنن و جایگاه اونا رو تعیین کنن؟

یکی نیست بگه نه ! دنیا تا بوده همین نبوده. این وضعیت طبیعی نیست و نباید باقی بمونه . دنیا می تونه از اینی که هست بهتر باشه .

به امید یک دنیای بهتر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:14  توسط آسمان | 
 
 
چند روزی است که طرحی با عنوان ارتقائ امنیت اخلاقی درکشور اجرا می شود .
نمی دونم چقدر دقت کردید که با چه کسانی برخورد می شود ؟؟آیا تنها مشکل این جامعه موی زنان است .؟؟
در مملکتی که نرخ تورم بیداد می کند .، قیمت مسکن به واسطه وام های بی حساب کتاب ثانیه ای افزایش می یابد ، فاصله طبقاتی بیشتر می شود ، فقر بیداد می کند ، آمار طلاق و زنان خیابانی رو به افزایش است ، دولت با مجلس حتی در تعیین ساعت رسمی اختلاف دارد،آمار بیکاران روز به روز افزایش می یابد . وهزاران مورد دیگر .... آیا مشکل موی سر است ؟

حال قضاوت کنید مشکل از کجاست از موی سر زنان ؟ آیا جامعه در این شرایط مسائل مهم تری برای هزینه کردن ندارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در این بین باز این زنان هستن که قربانی زیاده خواهی های افرادی قرار می گیرند
چگونه است که عده ای به خود اجازه می دهند که کرامت انسانی افراد را نادیده بگیرند و حقوق اولیه یک انسان (انتخاب نوع پوشش )را نقض کنند ؟
 
 
قضاوت با شما...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
------------------------------------------------------------------------------------
تهیه:خانم ایلخانی
 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:38  توسط آسمان | 
 داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدی ها و پستی هایش فرار کنم گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان، گل ها و زلالی چشمه ها مرده بودم............

 

 من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من می خندید حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام حرف ها و اشک هایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری می کرد تا اینکه سحر بوی گل های کنار جاده نظرم را جلب کرد از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بودکه نظرم را جلب می کرد باد، موسیقی زندگی می نواخت و من با گل ها می رقصیدم دیگر واژه ی زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم دلم می خواست فریاد بکشم انتقام بگیرم اما بر لب های من ترانه ی سکوت جاری بود از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم دلم می خواست برگردم ولی داغ گل های کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر بروم......

 روی برگ های زرد پاییزی قدم می زدم و با هر قدم اشکی به خاطر گذشته ی از دست داده ام فرو می ریختم تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم هر گاه یه یاد می آورم که چگونه مرا شکستند آتش درونم برپا می شود و من بر خلاف آنچه که درونم است ساکت و آرام به حرکت ادامه می دهم من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد.

کاش میشد از همه انتقام گرفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 6:45  توسط آسمان |