تبليغاتX
آسمان آبی
دغدغه های یک جوان ایرانی ..........(وبلاگ اجتماعی -سیاسی -...)

 

لحظه هایی است که انسان خسته ست

 

                                       نشود خوش دل با هیچ نوا

 

نشود سرخوش با هیچ نوا

 

                                      نکند رغبت بر هیچ کتاب

 

گویی همه غمهای جهان در دل اوست

 

                        چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟

 

جز حریمش نبود هیچ پناه

 

                            نیک بخت آن که بدو یابد راه

 

چاره ساز است به هر درد که مرهم با اوست

 

                                  به خدا همت پاکان دو عالم با اوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 6:45  توسط آسمان | 

  اینم چند تا  Sms

 

تست كنكور 1385 :

از اون بالا ........... ميايد

1. شاهين

2.الاغ

3.فنچ

4.كفتر

 

اي كه پا گذاشتي رو عشق من . اي كه در را بستي به روي من . در رو باز كن دستم مونده لاي در

 

یه بار برای یه ترکه اس ام اس  می رسه فکر می کنه جکه

خوشحال میشه بعد که بازش می کنه  می بینه جک نیست خیت می شه درست مثل تو وووووووووووو!!! L

 

 

یه نقطه آبی روی دیوار ؟؟؟؟  یه مورچه که شلوار جین  پوشیده

یه نقطه صورتی روی دیوار؟ ؟؟ یه مورچه زن که ماتیک مالیده بره سر قرار

یه نقطه سبز روی دیوار ؟؟؟؟؟  مورچه 110 که میره مچ بگیره!!!

 

می دونی چرا صندوق پست زرده؟؟؟؟  چون بهش میاد J

می دونی چرا یخچال سفیده ؟؟؟  چون با صندوق پست قاطی نشن!!  J

به پدر حسين فهميده ميگن نظرت درباره پسرت چيه؟ ميگه برو بابا هنوز دارم قسط تانك رو ميدم J

اگه زنبور نیشت زد ناراحت نشو

                                            اگه زنبور نیشت زد ناراحت نشو

چون حتما خیلی گلی

----------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 8:12  توسط آسمان | 

شام آخر

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

 

.........................................

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 6:50  توسط آسمان |