تبليغاتX
آسمان آبی
دغدغه های یک جوان ایرانی ..........(وبلاگ اجتماعی -سیاسی -...)

انرژی هسته ای و کارگر خوابگاه!!     

                                  

داشتم از دانشکده به سمت خوابگاه می رفتم ، دم ورودی خوابگاه رو یه پارچه نوشته شده بود:

روز ملی فناوری هسته ای مبارک باد

رو یکی دیگه هم دانشجوا رو به جشن روز ملی فناوری هسته ای دعوت کرده بودن. ذهنم مشغول بود خیلی اهمیت ندادم ، رد شدم و اعتنایی نکردم.

نزدیکای خوابگاه به یکی از کارگرای خوابگاه رسیدم ، جارو به دست به دیوار تکیه داده بود. سلام کردم و سال نو رو تبریک گفتم ، مثل اینکه سال نو براش معنی نداشت ، پرسید :

ساعت چنده؟

جواب دادم سه و ربع.

پرسید خیلی مونده تا چهار؟

گفتم نه خیلی نمونده.

معلوم بود که حسابی خسته شده بود و بی صبرانه منتظر رسیدن ساعت چهار و آزاد شدن از قید کار بود. کاری طاقت فرسا که از روی اجبار برای تامین معاش انجام می داد. با من صمیمی بود و اومد جلو ، آروم گفت:

پول داری یه مقدار به من بدی؟

من پول زیادی همراه نداشتم ، نمی دونستم چقدر لازم داره اما دوست داشتم کمکش کنم. پرسیدم چقدر لازم داری؟

وقتی گفت 400 ، 500 تومن انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم . کارگر بیچاره از صبح تا شب جون می کند و الان محتاج 500 تومن پول من بود . پولی که می خواست رو بهش دادم و راه افتادم.

یاد پارچه هایی که دیده بودم افتادم . روز ملی فناوری هسته ای!

جشن روز ملی ....

راستی ! چقدر از مردم ایران و چند نفر از این کارگرا این جشن رو متعلق به خودشون می دونن؟ این پسوند ملی چطور به این روز اضافه شده؟ آیا واقعا این کارگر و میلیونها کارگر دیگه تو ایران ، دغدغه شون رسیدن به فناوری هسته ایه یا سیر کردن شکم زن و بچه شون؟ آیا ملت ایران رفاه رو جزء حقوق مسلم خودشون می دونن یا انرژی هسته ای رو؟

خیلی دلم گرفت . می خواستم به زمین و زمان فحش بدم . می خواستم داد بزنم که این رسمش نیست . خیلی سخته که ببینی یه نفر تا اونجایی که می تونه عرق می ریزه ، اما باز هم به نون شبش محتاجه.

این کارگری که بارها خودم دیدم بعد از تموم شدن کارش نمی تونست رو پاش وایسه، مگه تا چند سال دیگه جون واسه کار داره؟

بعضیا میگن : خب دنیا تا بوده همین بوده !!! اونم میرفت درس میخوند و زحمت می کشید و واسه خودش کاره ای میشد. حالا که نشده حقش همینه که هست!!

راستی! اینا اصلا میدونن زحمت کشیدن یعنی چی؟ می دونن بچه هایی هستن که از 5 سالگی کار میکنن و مدرسه نمیرن تا کمک حالی واسه خونواده شون باشن؟ واقعا می دونن رنج چیه و سختی کدومه که این قدر راحت به خودشون اجازه میدن در مورد آدما قضاوت کنن و جایگاه اونا رو تعیین کنن؟

یکی نیست بگه نه ! دنیا تا بوده همین نبوده. این وضعیت طبیعی نیست و نباید باقی بمونه . دنیا می تونه از اینی که هست بهتر باشه .

به امید یک دنیای بهتر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:14  توسط آسمان | 
 
 
چند روزی است که طرحی با عنوان ارتقائ امنیت اخلاقی درکشور اجرا می شود .
نمی دونم چقدر دقت کردید که با چه کسانی برخورد می شود ؟؟آیا تنها مشکل این جامعه موی زنان است .؟؟
در مملکتی که نرخ تورم بیداد می کند .، قیمت مسکن به واسطه وام های بی حساب کتاب ثانیه ای افزایش می یابد ، فاصله طبقاتی بیشتر می شود ، فقر بیداد می کند ، آمار طلاق و زنان خیابانی رو به افزایش است ، دولت با مجلس حتی در تعیین ساعت رسمی اختلاف دارد،آمار بیکاران روز به روز افزایش می یابد . وهزاران مورد دیگر .... آیا مشکل موی سر است ؟

حال قضاوت کنید مشکل از کجاست از موی سر زنان ؟ آیا جامعه در این شرایط مسائل مهم تری برای هزینه کردن ندارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در این بین باز این زنان هستن که قربانی زیاده خواهی های افرادی قرار می گیرند
چگونه است که عده ای به خود اجازه می دهند که کرامت انسانی افراد را نادیده بگیرند و حقوق اولیه یک انسان (انتخاب نوع پوشش )را نقض کنند ؟
 
 
قضاوت با شما...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
------------------------------------------------------------------------------------
تهیه:خانم ایلخانی
 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:38  توسط آسمان | 
 داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدی ها و پستی هایش فرار کنم گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان، گل ها و زلالی چشمه ها مرده بودم............

 

 من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من می خندید حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام حرف ها و اشک هایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری می کرد تا اینکه سحر بوی گل های کنار جاده نظرم را جلب کرد از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بودکه نظرم را جلب می کرد باد، موسیقی زندگی می نواخت و من با گل ها می رقصیدم دیگر واژه ی زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم دلم می خواست فریاد بکشم انتقام بگیرم اما بر لب های من ترانه ی سکوت جاری بود از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم دلم می خواست برگردم ولی داغ گل های کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر بروم......

 روی برگ های زرد پاییزی قدم می زدم و با هر قدم اشکی به خاطر گذشته ی از دست داده ام فرو می ریختم تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم هر گاه یه یاد می آورم که چگونه مرا شکستند آتش درونم برپا می شود و من بر خلاف آنچه که درونم است ساکت و آرام به حرکت ادامه می دهم من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد.

کاش میشد از همه انتقام گرفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 6:45  توسط آسمان |